گزارش نگارش فيلمنامه سريال «تاوان»


 

نويسنده :سيدرضا صائمي




 

فيلمنامه خوب شروع خوبي دارد
 

اين نخستين بار بود که شهرام شاه حسيني براي تلويزيون سريال مي ساخت و برخلاف کارهاي سينمايي اش که به ژانر طنز تعلق داشت، اين بار به سراغ يک درام اجتماعي - پليسي رفت که هم شخصيت هاي متعددي داشت و هم داستانک هايي که در نسبت با خط اصلي قصه ترسيم شده بودند.
تاوان قصه جواني شهرستاني به نام پويان مشتاق (پژمان بازغي ) را روايت مي کرد که پس از دريافت ليسانس مديريت در شرکتي استخدام مي شود که مرجان اميني (مينا لاکاني) مديريت آن را به عهده دارد. مرجان که از همسرش سعيد جدا شده و پسر بزرگي به نام هومن دارد، شرايط روحي مناسب ندارد و به شدت احساس تنهايي مي کند. پويان به او پيشنهاد ازدواج مي دهد و مرجان که تصور مي کند اين ازدواج آرامش را به او باز مي گرداند، اين پيشنهاد را مي پذيرد، غافل از اين که دردسرهاي تازه در انتظار اوست.
اين قصه اما فراز و نشيب هاي زيادي را طي مي کند تا به دست آرش برهاني نويسنده اصلي سريال مي رسد. به گفته او «تاوان چهار نويسنده عوض کرد تا به يک طرح 9 صفحه اي رسيديم. آن طرح به شدت دچار حفره بود. در ابتدا و طبق اين طرح قرار بود داستان به شکل خطي روايت شود. از طرح اوليه فقط يک خطش باقي ماند. اين که يک پسر شهرستاني به تهران مي آيد و با زني ثروتمند ازدواج مي کند. مثلاً در طرح اوليه تا قسمت سيزدهم اتفاق خاصي رخ نمي داد. ولي من گفتم داستان را از زماني که مرجان تصادف مي کند، شروع مي کنم. چون معتقد هستم که يک فيلمنامه خوب بايد شروع خوبي داشته باشد. مهم نيست که يک قصه داشته باشيد، مهم اين است که از چه مقطعي وارد قصه شويد. موتور قصه را بايد در همان ابتدا روشن کرد و از معرفي ها و شاخه و برگ هاي زائد پرهيز کرد. اين پرتي ها را مي توان در لابه لاي قصه از طريق تمهيداتي مثل فلاش بک و ديالوگ و... به مخاطب منتقل کرد. به همين دليل من ترجيح دادم به جاي داستان تک خطي از روايت موازي استفاده کنم. »
برهاني نسبت به نظر برخي منتقدان که ساختار تاوان را پازل گونه دانستند، انتقاد کرده و مي گويد: «برخي درباره تاوان نوشته بودند که داستاني پازل گونه دارد، ولي اين يک ساختار پازلي ندارد و بيشتر يک شکل موازي دارد. به اين معني که داستان 9 شخصيت قصه به شکل موازي روايت مي شود که گاهي خط يک داستان روي داستان و شخصيت ديگر قرار مي گيرد. فرايند اين نگارش نيز به صورت هم زمان و موازي صورت گرفته و به اين شکل نبوده که من يک شخصيت را تا پايان بنويسم و بعد به سراغ شخصيت بعدي بروم. دقيقاً مثل بافتن يک کاموا بود که بايد نخ هاي مختلف را به هم وصل مي کرديم تا بنيان قصه، شکل بگيرد. »
مشکل فيلمنامه هايي که داراي شخصيت هاي زياد و داستانک متعدد هستند، اين است که نمي توان در يک فرايند خطي آنها را تعريف کرد و داستان را پيش برد. اين شيوه ممکن است موجب ملالت و خستگي مخاطب شود و شايد بهترين شيوه براي روايت، روش هاي غير خطي و مثلا موازي باشد.برهاني مي گويد: «در ابتدا فکر کردم براي هر يک از شخصيت هاي قصه، چند سکانس تعريف کنم و آنها را پازل گونه به جلو ببرم، ولي متوجه شدم که در مراحل بعدي يک تناقضي بين رفتار شخصيت هاي قصه با کنش هاي قبلي آنها اتفاق مي افتد و اين پارادوکسيکال شدن موقعيت ها با توجه به اين که من روي 9 شخصيت اصلي کار مي کردم، ساختار پيچيده اي را خلق مي کرد که نه قابل فهم بود و نه منطق روايي داشت. به همين دليل تا قسمت دهم دو بار بازنويسي شد. »
ظاهراً اين ضرب المثل که آشپز اگر دو تا شد... درباره تاوان نيز مصداق پيدا کرد. از يک طرف آرش برهاني مي گويد: «من تا 12 قسمت را نوشته بودم که توليد سريال کليد خورد. به دليل فشردگي زماني قرار شد من طراحي داستان و روايت را انجام دهم و عليرضا معتمدي هم ديالوگ نويسي کار را به عهده بگيرد. من سيناپس ها را نوشتم و معتمدي هم از قسمت پنجم به مجموعه اضافه شد. اين همکاري البته مشکلاتي هم در برداشت. با اين که عليرضا ديالوگ نويس خوبي بود، ولي به شدت از کار عقب بود. ولي مشکل مهم تر اين بود که به تدريج فيلمنامه و موقعيت قصه و آدم ها تغيير مي کرد. مثلاً به دليل برخي ديالوگ ها و طراحي آن بعضي از لوکيشن ها نيز بايد عوض مي شد يا به خاطر ديالوگ نويسي برخي سکانس ها را تغيير مي داد که اين روند به اساس فيلمنامه و ساختار آن ضربه مي زد. » اما از آن سو عليرضا معتمدي درباره نگارش فيلمنامه مدعي است: «از آنجا که من درگير سريال سرنخ بودم، به مدت چند ماه از کار کنار کشيدم و بعد از چند ماه آقاي برهاني وارد ماجرا شدند و قصه اوليه را نوشتند و بعد از آن به اتفاق روي سريال کار کرديم. برهاني قصه اوليه و در واقع سيناپس ها را نوشت. من هم بر اساس صحبت هايي که با کارگردان و تهيه کننده داشتم، فيلمنامه نهايي را نوشتم. در واقع آرش برهاني تا 12 قسمت را نوشت و من فيلمنامه نهايي و ديالوگ ها را نوشتم.»
برهاني اما به شيوه کار معتمدي انتقاد داشته و معتقد است: «اين که برخي از صحنه ها به اقتضاي ديالوگ تغيير کند تا حدودي طبيعي است، اما تغييراتي که معتمدي ايجاد مي کرد، مضمون داستان را عوض مي کرد و همين مسئله، موضوع اختلاف و مناقشه شهرام شاه حسيني با او شد. گاهي مضمون يک سکانس به دليل ديالوگ نويسي تغيير مي کرد، در حالي که بر اساس همان سکانس اوليه من چند سکانس بعدي را نوشته بودم. لذا اين تغيير بر کل قصه و مسير روايت تأثير مي گذاشت و چيدمان آن به هم مي ريخت. »
يکي از بخش هاي مهم فيلمنامه شخصيت پردازي است که در تاوان به دليل تغييرات زيادي که در فيلمنامه اتفاق افتاد، اين مرحله کار پيچيده تر هم شد.معتمدي به اين روند اعتراض دارد و مي گويد: «با توجه به اين که فيلمنامه از اين چيزي که به نمايش گذاشته شد خيلي پيچيده تر بود و شخصيت ها بسيار در هم تنيده تر بودند و حتي تفکيک زمان (حال و گذشته) به شکل بصري وجود نداشت، من خودم از ابتدا خيلي به برقراري ارتباط سريع مخاطب با کار خوش بين نبودم. »
شناخت فيلمنامه نويس از بازيگري که قرار است شخصيت خلق شده توسط او را بازي کند، در ترسيم آن پرسوناژ بي تأثير نيست و اين چيزي است که آرش برهاني هم بر آن صحه مي گذارد. او معتقد است: «قطعاً انتخاب بازيگر در شخصيت پردازي به شدت تأثير دارد و اگر فيلمنامه نويس بداند که قرار است کدام بازيگر فلان نقش را بازي کند، در شخصيت پردازي براي آن نقش، تأثير زيادي مي گيرد. مثلاً پويان مشتاق بر اساس شخصيت و توانايي هاي بازيگري پژمان بازغي نوشته شده بود. به طوري که گاهي پژمان به من مي گفت پويان چقدر شبيه من است. امتياز اين شخصيت پردازي در غير قابل پيش بيني بودن او بود. با توجه به تصويري که از پويان در ابتداي سريال به وجود آمد، بيننده نمي توانست حدس بزند يا باورش شود که او در چند قسمت بعد همسرش را مي کشد. اين شيوه از شخصيت پردازي با تعليقي که در کاراکتر ايجاد مي کند، جذابيت آن را افزايش مي دهد.
گاهي نقش ها خودشان بازيگر را انتخاب مي کنند. مثلاً براي نقش مرجان ابتدا قرار بود سارا خوئيني ها انتخاب شود، اما به دليل جديتي که در چهره اش وجود داشت، مناسب اين نقش نبود. ما به دنبال چهره اي براي مرجان بوديم که يک نوع معصوميت در آن وجود داشته باشد. اما بعد که مينا لاکاني براي نقش مرجان انتخاب شد، من در بازنويسي هاي خود مجبور شدم با توجه به خصوصيات چهره و بازيگري او تغييراتي در اين نقش به وجود بياورم و مثلاً معصوميت آن را پررنگ تر کنم. شايد برايتان جالب باشد که اولين فردي که براي اين نقش انتخاب شده بود نيکي کريمي بود که به دلايلي اين اتفاق نيفتاد. »
معتمدي اما درباره شخصيت مرجان مي گويد: «يک گيجي و سردرگمي در مورد شخصيت مرجان وجود داشت که ما تصميم داشتيم آن را به کل قصه تعميم دهيم. در واقع فيلمنامه از اين جهت خيلي افراطي بود و بر همين اساس هم ساخته شد. اما در مونتاژ تهيه کننده به اين نتيجه رسيد که بهتر است کار را يک مقدار تعديل کند تا تماشاگر ارتباط بهتري با داستان برقرار کند. »
از جمله ويژگي هاي تاوان ريتم نسبتاً تند آن بود که البته عليرضا معتمدي چندان با آن موافق نيست و مي گويد: «من با ريتم سريال کمي مشکل دارم، به نظرم ريتم سريال گاهي کند و کشدارمي شود، البته در بعضي از صحنه هاي کار. به طور مثال تصادف مرجان، آخر قسمت اول فيلمنامه بود، يعني در قسمت اول سريال تماشاگر تا حدودي از چهار چوب قصه مطلع مي شد. منتها در داستان پرداخت هايي که خود کارگردان صلاح دانسته لحاظ شده و اين مسئله باعث شده صحنه ها يک ريتم ديگر داشته باشند. »
آرش برهاني اين موضوع را از منظر ديگري توضيح مي دهد و مي گويد: «براي فيلمنامه نويسي که قصه يک سريال را مي نويسد، خيلي مهم است که آن مجموعه چند قسمتي است. چون به نظر من اگر يک سريالي 20 قسمتي است، نويسنده در درجه اول بايد به فکر 20 تا پايان باشد. به اين دليل که بتواند به مخاطب انگيزه بدهد که حتماً قسمت بعدي را دنبال کند. در واقع اين پايان داشتن به معني تعليق افکني است. براي اين کار پيشنهاد من اين بود که سريال کمتر از 26 قسمت نباشد، چون اگر کمتر از اين باشد، ديده نمي شود و فرصت پردازش کامل داستان هم از نويسنده گرفته مي شود. بر اساس چيدماني که من طراحي کرده بودم، هر قسمت يک پايان منطقي داشت که تقريباً در قسمت دهم بود که مجيد مولايي به من گفت طبق محاسباتي که انجام داديم، به اندازه 15 قسمت پول داريم و بايد در قسمت پانزدهم، سريال بسته شود. در واقع من 11 قسمت را از دست مي دادم و بايد آنها را در همين 15 قسمت فشرده و خلاصه مي کردم. البته باز هم در اين 15 قسمت تلاش کردم که 15 پايان داشته باشم که شبکه هم از آن خوشش آمده بود و پيشنهاد کرد که پنج قسمت ديگر به آن اضافه شود تا سريال در يک مجموعه 20 قسمتي به پايان برسد. من به شدت مخالفت کردم و آنها گفتند برخي سکانس ها را اضافه کن که لابه لاي سکانس هاي قبلي مي گذاريم. در حالي که اين کار تمام ساختمان و ساختاري را که من براي قصه طراحي کرده بودم به هم مي ريخت و متأسفانه اين اتفاق افتاد. مثلاً قسمت اولي را که من طراحي کرده بودم و انتهاي آن مرجان کشته مي شد، به دوقسمت بدل شد و بالطبع تمام تعليق ها و منطق روايي که پشت آن بود، از بين رفت. يک شانسي که آورديم، مستانه مهاجر تدوينگر اين کار بود که توانست نواقص آن را کمتر کند و انسجام منطقي تري در ريتم داستان شکل بگيرد.»
او به ريتم و اهميت آن اعتقاد زيادي دارد، به طوري که مي گويد: «اگر دقت کرده باشيد، ما از فيلمي خوشمان مي آيد که در درجه اول از ريتم خوبي برخوردار باشد و قصه در مرتبه بعدي قرار مي گيرد. اين مسئله به ويژه در سکانس اول خيلي اهميت دارد. انصافاً تاوان يک سريال خوش ريتم بود که هم موجب مي شد يک جاهايي ساختار سينمايي پيدا کند و هم اين که مخاطب اگر يک قسمت يا حتي گاهي يک سکانس را از دست مي داد، رشته قصه را از دست مي داد. متأسفانه بسياري از سريال هاي ما به واسطه شنيدن هم قابل درک است و به نمايش هاي راديويي شبيه مي شود. ولي ما سعي کرديم اين اتفاق در تاوان کمتر بيفتد. ضمن اين که سعي کرديم سکون کمي در سکانس ها داشته باشيم و حتي هر يک از پلان هاي ما نيز داراي حرکت و تحرک باشد که اين مسئله با ساختار معمايي - جنايي سريال هم انطباق داشت. »
واقعيت اين است که در مجموعه هاي تلويزيوني تم داستان از اهميت مضاعفي برخوردار است و اين رسانه همگاني به واسطه گستردگي مخاطبش به اين بعد ماجرا، عنايت ويژه اي دارد. اتفاقاً ضعف عمده سريال هاي تلويزيوني ما نيز از اين نقطه بر مي خيزد. جايي که تم و پيام هاي اخلاقي برآمده از آن از خود قصه و روايت برجسته تر شده و حتي به مخاطب تحميل مي شود. برهاني در اين ارتباط مي گويد: «تم بايد از دل خود داستان بيرون بيايد و خارج از آن به قصه الصاق نشود. اگر قصه جذاب نباشد، يا يک فيلم و سريال قصه اي نداشته باشد، برجسته کردن تم به شعار زدگي منجر مي شود و تو ذوق مخاطب مي زند. ناصر تقوايي در کلاس هاي فيلمنامه نويسي نکته خوبي را گوشزد مي کند که هيچ چيز فراتر از خود قصه نبايد ذهن مخاطب را به خود مشغول کند و از داستان بيرون بزند. » معتمدي هم توضيح مي دهد: «ما يک تم کلي داشتيم و بر اساس همان تم تمام شخصيت ها تعريف مي شد. بنابراين فاصله هاي موجود ميان درون شخصيت ها و آن چيزي که ما در برقراري ارتباط با آنها مي بينيم، چيزي است که در راستاي تقويت تم اصلي به کار برده شده است. »
تاوان مثل بسياري از سريال هاي ايراني حتي آنهايي که شروع و تداوم خوبي دارند، داراي مشکل پايان بندي است، به ويژه قهرمان اصلي آن پژمان که خيلي ناگهاني و حتي دم دستي به تاوان اعمالش مي رسد تا قصه به پايان برسد. برهاني به واسطه قبض و بسط هايي که در فرايند کار درباره قسمت بندي سريال پيش آمد، با اين پايان بندي چندان موافق نيست و عليرضا معتمدي هم در عين ضعف هايي که به دليل محدوديت هاي بيروني وجود داشت، معتقد است: «تاوان پاياني کليشه اي اما تلخ داشت. »
منبع: فيلم نگار شماره 95